*/

Wednesday, January 14, 2026

می‌روم


گفت
چرا می‌روی؟

آن روز که ندا را با گلوله ی سُربین، گلو بریدند
آن روز که ترانه را با خنجر دین، پیکر بدریدند
آن روز که سهراب را با چاقوی کین، پهلو بشکافتند
آن روز که محسن را با گرز گران، دهان بشکستند
آن روز که ستارگان را به قعر مغاک بیانداختند
آن روز که مردان خاک را از دار هلاک بیآویختند
آن روز که زنان پاک را بر آتش شرطه گان بسوختند
آن روز که لب‌های آزادگان را با دشنه ی شحنه‌گان بدوختند

آن روز که اهل یقین را به اعترافات دروغین بفریفتند
آن روز که از فریاد انجمن، به دامن اهرمن بگریختند
آن روز که ایرانی را بکوفتند
آن روز که ایران را بفروختند

آن روز…
آن روز رأفت شان اسلامی بود و نرمش شان همامی
آن روز شفقت شان صدامی بود و بخشش شان امامی
فردا که قاطعیت علوی اختیار کنند و شریعت صفوی برقرار
فردا که حَجّاج را صوبه دار کنند و دجّال را پرده‌دار
به کجا می‌روی؟
چرا می‌روی؟

گفتم
می‌روم
می‌روم تا راه خس‌ و‌ خاشاک بپویم
که بلندای رادمردی‌شان اوج افلاک است
می‌روم تا به گذشتگان بگویم
که صفیر سکوتِ خس‌ و‌ خاشاک برنده‌تر از شمشیر ضحّاک است
می‌روم تا استعمارزدگان را بجویم و بیدار کنم
که آزادی، دست‌یافتنی‌ست
و حق، گرفتنی
می‌روم تا بر زهدفروشان بخروشم
که کوس رسوایی‌شان کوفتنی‌ست
و نظام منحوس‌شان رفتنی
می‌روم تا به آیندگان فخر بفروشم
که شرح شهامت ما شنیدنی‌ست
و قصه ی شهادتمان گفتنی
می‌روم
و چه سربلند می‌روم



آدمداد، ۲۵ شهریور ۱۳۸۸

Labels: , ,

Sunday, August 10, 2025

چهل و اندی سال


چهل و اندی سال
پست و بی مایه گروهی دجال
اهرمن کیش و پلید و سفاک
پیشواشان دو دژم روی ز کوی ضحاک
وارثان دغل و دوز و دروغ
راویان کژی و ژاژ و فُشار
دستشان آخته در خون زنان
پای بر گُرده ی گُردان زمان
بگذشتند از این پاک دیار
بگرفتند از این شهر قرار

مردم شهر فقیر
از سیاهی همه سیر
یا خوراک ضحاک
یا اسیر تقدیر
همه در راه فرار
یا که پا در زنجیر
سینه ها نفرت و کین
یا پر از ماتم و غم
آه از این جور و ستم
داد از این جبر و فشار
چهل و اندی سال
چهل و اندی سال
عاقبت دخترکان این خاک
عاقبت شیرزنان بی‌باک
این یکی ژینا نام
وان دگر نیکا فام
همگی شیر ژیان
رمز آزادی این خاک شدند
نامشان روز ژیان
گرچه در خاک شدند



آدمداد، ۲۹ اکتبر ۲۰۲۲

Labels: , ,

Monday, July 12, 2010


بر روی ما نگاه خدا خنده می زند،
هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم.
زیرا چو زاهدان سیه كار خرقه پوش،
پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم

پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود،
بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا.
نام خدا نبردن از آن به كه زیر لب،
بهر فریب خلق بگوئی خدا خدا.

ما را چه غم كه شیخ شبی در میان جمع،
بر رویمان ببست به شادی در بهشت.
او می گشاید … او كه به لطف و صفای خویش،
گوئی كه خاك طینت ما را ز غم سرشت.

طوفان طعنه، خنده ی ما را ز لب نشست،
كوهیم و در میانه ی دریا نشسته ایم.
چون سینه جای گوهر یكتای راستیست،
زین رو بموج حادثه تنها نشسته ایم.

مائیم … ما كه طعنه زاهد شنیده ایم،
مائیم … ما كه جامه تقوی دریده ایم؛
زیرا درون جامه بجز پیكر فریب،
زین راهیان راه حقیقت ندیده ایم!

آن آتشی كه در دل ما شعله می كشید،
گر در میان دامن شیخ اوفتاده بود؛
دیگر بما كه سوخته ایم از شرار عشق،
نام گناهكاره رسوا! نداده بود.

بگذار تا به طعنه بگویند مردمان،
در گوش هم حكایت عشق مدام ما.
“هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است در جریده عالم دوام ما


فروغ فرخزاد



آدمداد

Labels: ,

Wednesday, January 13, 2010

آبها از آسیاب افتاده است

موجها خوابیده اند، آرام و رام
طبل طوفان از نوا افتاده است.
چشمه های شعله ور خشکیده اند،
آبها از آسیاب افتاده است

در مزارآبادِ شهر بی تپش
وای جغدی هم نمی آید به گوش
دردمندان بی خروش و بی فغان.
خشمناکان بی فغان و بی خروش.

آه ها در سینه ها گم کرده راه،
مرغکان سرشان به زیر بالها.
در سکوت جاودان مدفون شدست،
هر چه غوغا بود و قیل و قالها.

آبها از آسیاب افتاده است،
دارها برچیده، خونها شسته اند
جای رنج و خشم و عصیان بوته ها
پشکُبنهای پلیدی رسته اند.

مشتهای آسمان کوب قوی
وا شدست و گونه گون رسوا شدست.
یا نهان سیلی زنان، یا آشکار
کاسه ی پست گداییها شدست

خانه خالی بود و خوان بی آب و نان،
وانچه بود، آش دهنسوزی نبود.
این شب است، آری، شبی بس هولناک،
لیک پشت تپه هم روزی نبود.

باز ما ماندیم و شهر بی تپش
وانچه کفتار است و گرگ و روبه است.
گاه میگویم فغانی برکشم،
باز میبینم صدایم کوته است.

باز میبینم که پشت میله ها
مادرم استاده با چشمان تر،
ناله اش گم گشته در فریادها،
گویدم گویی که :"من لالم، تو کر "

آخر انگشتی کند چون خامه ای،
دست دیگر را به سان نامه ای.
گویدم " بنویس و راحت شو" به رمز،
" تو عجب دیوانه و خودکامه ای "

من سری بالا زنم چون ماکیان
از پس نوشیدن هر جرعه آب.
مادرم جنباند از افسوس سر،
هر چه از آن گوید این بیند جواب.

گوید :" اخر ... پیرهاتان ... نیز هم "
گویمش :" اما جوانان مانده اند "
گویدم :" اینها دروغ اند و فریب "
گویم " آنها بس به گوشم خوانده اند "

گوید " اما خواهرت، طفلت، زنت ... "
من نهم دندان غفلت بر جگر.
چشم هم اینجا دم از کوری زند،
گوش کز حرف نخستین بود کر.

گاه رفتن گویدم – نو میدوار
وآخرین حرفش که "این جهل است و لج
قلعه ها شد فتح ، سقف آمد فرود ..."
وآخرین حرفم ستون است و فرج.

میشود چشمش پر از اشک و به خویش
میدهد امید دیدار مرا.
من به اشکش خیره از این سوی و باز
دزد مسکین برده سیگار مرا.

آبها از آسیاب افتاده ، لیک
باز ما ماندیم و خوان این و آن.
میهمان باده و افیون و بنگ
از عطاب دشمنان و دوستان.

آبها از آسیاب افتاده، لیک
باز ما ماندیم و عدل ایزدی
وآنچه گویی گویدم هر شب زنم :
"باز هم مست و تهی دست آمدی ؟"

آنکه در خونش طلا بود و شرف
شانه ای بالا تکاند و جام زد.
چتر پولادین ناپیدا به دست
رو به ساحلهای دیگر گام زد.

در شگفت از این غبار بی سوار
خشمگین، ما نا شریفان مانده ایم
آبها از آسیاب افتاده، لیک
باز ما با موج و طوفان مانده ایم.

هر که آمد بار خود را بست و رفت.
ما همان بدبخت و خوار و بی نصیب
زان چه حاصل، جز دروغ و جز دروغ؟
زین چه حاصل، جز فریب و جز فریب؟

باز میگویند: فردای دگر
صبر کن تا دیگری پیدا شود
نادری پیدا نخواهد شد، امید!
کاشکی اسکندری پیدا شود.



مهدی اخوان ثالث



آدمداد

Labels: ,

Tuesday, January 05, 2010

اتل متل

اتل متل توتوله
صد تا آدم كوتوله
يه مشت اراذل اوباش
دزد و پليد و كلاش
جيره خور فرنگي
لول و خمار و بنگي
بي روسري بي چادر
كراواتي و عرق خور
روز حروم خدا
به دستور آمريكا
دست زنون و سوت كشون
ميان ميون ميدون
هي اينور اونور ميرن
شعار فرعي ميدن
حرف دروغ پيش ميكشن
شهر و به آتيش ميكشن
بدون شرم و الكي
داد ميزنن دروغكي
اين همه لشگر اومده
عليه رهبر اومده
يه بابايي ابتره
دشمن پيغمبره
عزا عزاست امروز
روز عزاست امروز
انگليس و اسراييل
صاحب عزاست امروز
به دسته ها كه ميرسن
هي همچين همچين ميكنن
جلوي دسته قر ميدن
عكس امام و جر ميدن
سينه زن و علم كشو
با چوب و زنجير ميزنن
نيروي ضد شورشو
با گرز و شمشير ميزنن
پليس و مير عسسو
بسيجياي مخلصو
كه تير و هفت تير ندارن
تا ميخورن سير ميزنن
دشمنو شادون ميكنن
باطوم يه جاشون ميكنن
حرمت دينو ميشكنن
به همديگه تير ميزنن
بعدم تو روز روشن
ماشين پليس ميدزدن
دوره تو شهر ميفتن
مردمو زير ميگيرن
بدون ترس از خدا
فيلمشو هم ميگيرن
اتل متل توتوله
گاو خدا چه جوره
مهجور و اهل صغار
اسب و الاغ و حمار
هم شاخ داره هم پستون
بدو ببر فراوون



آدمداد

Labels: ,

Tuesday, December 29, 2009

بشنو صدای ما را

ای آیت پلیدان   بشنو صدای ما را         ‌ای شیخ زشت کاران   بشنو صدای ما را

ای نایب دروغین   ‌ای در صف شیاطین‌         ای نیزه ات به قرآن  بشنو صدای ما را

ای دشمن پیمبر   ‌ای کور و کر و ابتر         ماییم اهل ایمان   بشنو صدای ما را

تا چند مست قدرت  تا چند ظلم و نفرت         تا چند مکر و دستان   بشنو صدای ما را

جز کشتن و تجاوز  آئین دیگرت نیست         ‌ای پست تر ز حیوان   بشنو صدای ما را

شرم از خدا نکردی  خوف از صلا نکردی         کشتی عیان و پنهان  بشنو صدای ما را

شیخا چو دین نداری  آزاده باش باری         که این است رسم مردان  بشنو صدای ما را

شیخ چماقداران  شاه ددان و دیوان         تا چند بی‌ چراغان  بشنو صدای ما را

گر دیده را گشایی  والله عیان ببینی        ‌ صدها هزار انسان  بشنو صدای ما را

دیروز با حریفان  گشتیم گرد ایران         رقصی چنین به میدان  بشنو صدای ما را

فرعون سست عنصر بی‌ رشک و ترس و از جان         گفتیم چون هزاران   بشنو صدای ما را

گردآفریدواران   شیرخدا هزاران         هر یک چو پوردستان   بشنو صدای ما را

یاران دگر غمم نیست  تبریز هم به پا شد         کامل شد اینک ایران  بشنو صدای ما را



آدمداد

Labels: ,

Tuesday, October 20, 2009



"پيش از شما
به سان شما
بیشمارها
با تار عنكبوت
نوشتند روی باد
كين دولت خجسته ی جاويد زنده باد
"

شفيعی كدكنی

آدمداد

Labels:

Monday, October 19, 2009



شعری خواندم از یک هموطن آذری با عنوان هارای هارای سسله تورکلر اویانسون:

"حیدر بابا ایران آدلی آنامیز = حیدر بابا مادرمان به اسم ایران
یاشیل یولون شهیدلری ندامیز = شهیدان راه سبز و ندای ما
جورانمیان درین درین یارامیز = زخم های عمیق و التیام ناپذیرمان
ایندی گوزی سنون اوشاغلاروندا = اینک چشم به فرزندان تو دوخته اند
ستارخانون , باقر خانون یادوندا؟ = ستارخان و باقرخانت را به یاد داری؟

هارای هارای سسله تورکلر اویانسون = بانگبرآور تا تورکهای ایران بیدار شوند
چاغیر گلسون بو سنگرده دایانسون = دعوتشان کن تا بیایند و در این سنگر بایستند
آغ ساوالان یاشیل یولا بویانسون = سبلان سفید پوش با راه سبز رنگ شود
اورمو ایگیدلری بیزه یار اولسون = جوانان اورمیه یار و یاور ما شوند
دیکتاتورون یوآسی ویران اولسون = تا آشیانه ی دیکتاتور ویران شود
"

تقدیم به تمام فرزندان سبز آذربایجان و تمام فرزندان سبز ایران.

آدمداد

Labels: ,

Friday, June 19, 2009

محمود دروغگو


محمود دروغگو   محمود دروغگو         بی‌ شرم پررو   آرای ما کو
ما فرزندان ایرانیم   دینمون سبزه         از جنگ و کشتن بیزاریم   رایمون سبزه
محمود دروغگو   محمود دروغگو         بی‌ شرم پررو   آرای ما کو

گفتی تورم   وجود نداره         بیکاری و ظلم   همش خیاله
گفتی ما خس و خاشاکیم   شرم و حیا کن        هاله نور کورت کرده   چشماتو وا کن
محمود دروغگو   محمود دروغگو         بی‌ شرم پررو   آرای ما کو

نگی یه وقتی   اینا نواره         ننجون حاجی  با استکباره
ما از شیراز و تبریزیم   نه از بیابون         اصفهان مشهد و تهرون   توی خیابون
محمود دروغگو   محمود دروغگو         بی‌ شرم پررو   آرای ما کو

زن ایرانی مرد ایرانی     شیعه و سنی   یا که ارمنی
ما پیروان مسیح و موسی و زرتشت         میگیم که ایمون نداره   اونکه یارم کشت
محمود دروغگو   محمود دروغگو         بی‌ شرم پررو   آرای ما کو

فارس و آذری   مازندرانی     چه گیلک و لر   چه خوزستانی
کرد و بلوچ و ترکمن     یار موسوی   دستامون تو دستای هم   پشت کروبی
محمود دروغگو   محمود دروغگو         بی‌ شرم پررو   آرای ما کو

بسه دروغ   و بسه تقلب   دعوا و بلوا   جهل و تعصب
ما صلح و آزادی میخوایم   الله اکبر   با ظالم کنار نمیایم   الله اکبر
محمود دروغگو   محمود دروغگو         بی‌ شرم پررو   آرای ما کو



آدمداد

این قطعه را تقدیم می‌کنم به همه ایرانیان، چه آنان که با منند چه آنان که دشمن من. پاینده ایران و ایرانی‌.

Labels: ,

Thursday, April 09, 2009

اشتباه


یکی بود یکی نبود
توی جنگل کبود
وسط درختای سرو و چنار
بالای بلندترین درخت دار
خونه کلاغ دنیا دیده بود

یه شبی از اون شبای سرد سرد
که غم دنیا تو دل لونه می کرد
کلاغه قصه می گفت برای بچه کلاغا
قصه راست و دروغ
قصه شهر شلوغ
قصه از قدیم ترا ندیم ترا
قصه از بزرگترا کوچیکترا
قصه های دور دور
قصه سنگ صبور
قصه مجید و بیبی
قصه های بوف کور
قصه حسن کچل حسین کرد
خاله سوسکه که دل از آدم می برد
قصه مامان بزرگ قصه گو
قصه ماهی سیاه کوچولو
قصه دریای پشت برکه ها
اون طرف تر شهر پشت دریاها
قصه کک به تنور مورچه خاک به سر
قصه آتیش به سر آهو و خر
قصه دیو و پری
قصه خروس زری
قصه روباه که ملا شده بود
قصه ملاهه که شا شده بود
قصه شاه پلید در به در
قصه آدمای دیده به در
قصه خوکایی که مساوی ترن
قصه اسبایی که خیلی‌ خرن
قصه گوسفندای اهل یقین
قصه سگهایی که گاز میگیرن
قصه دیوونه که از قفس پرید
قصه کلاغه به خونش نرسید
قصه های رنگ به رنگ
قصه راز نوشته روی سنگ
کلاغه قصه می گفت برای بچه کلاغا

یکی بود یکی نبود
توی جنگل کبود
لای شاخ و برگای سر به فلک کشیده سرو و چنار
لونه کفترای گل گلی بود
سال به سال روزای اول بهار
یخ روی رودخونه که می شکست
تخم میذاشتن کفترا تو لونه ها
می خوابیدن رو اونا تا جوجه شن هزار هزار
بعد روزا و شبای بی قرار
که تو اون هیچ کفتری چشماشو از ترس نمی بست
تخم کفترا به جوجه می نشست
لونه کبوترا
پر می شد از جیک و جیک جوجه ها
جنگل کبود ساکت و خموش
یهویی پر می شد از جوش و خروش
باباها دنبال دونه و غذا
مامانا مواظب لونه و بچه کفترا
خلاصه بعد یه عمری دویدن
پی دون به هر طرف سر کشیدن
جوجه ها بزرگ و پردار می شدن
بعدشم با کمک بزرگترا
همه از رو شاخه ها می پریدن

ولی بچه ها تو جنگل کبود
آخر قصه پرواز همیشه خوبی نبود
یه روز از روزا که موقع پریدن شده بود
جوجه ها یکی یکی پر کشیدن الا یکی
که هنوز کوچیک بود و بهش می گفتن جیک جیکی
جیک جیکی ترسیده بود
آخه اون خواب دیده بود
که یه روز از رو یه شاخه بلند
رو زمین افتاده بود
دو سه روزی که گذشت مامان و بابای جیک جیکی
اونو بردن سر شاخه ای بلند یواشکی
بعدشم صورت اونو بوسیدن
رو سرش بال محبت کشیدن
جیک جیکی امروز دیگه وقت پریدن رسیده
دیگه بسه تنبلی موقع رفتن رسیده
همه ی دوستای تو تو آسمون پر کشیدن
توی دنیای بزرگ به هرکجا سرکشیدن
نمیشه که تا ابد اینجا تو لونه بشینی
به جای پر کشیدن خواب پریدن ببینی
خلاصه بعد هزار بکن نکن ببین نبین
بال بزن بپر نپر بشین نشین
هل دادن جیک جیکی رو از اون بالا رو به پایین
جیک جیکی جیغی کشید
این دفعه خواب نمی دید
ترسید و چشماشو بست
خورد زمین سرش شکست

آره بچه کلاغا
توی این دنیای ما
همیشه حق با بزرگتراس ولی
گاهی وقتا اونا هم خطاهای ناجور می کنن
مخصوصا اونایی که فکر می کنن
که همیشه حق دارن
که همیشه راست می گن
هرکی که خطای کمتری داره
خیلی احترام داره
اونی که فکر می کنه عیب و ایرادی نداره
یا شترمرغه که کلشو زیر خاک می کنه
یا مث آقا خره عقل حسابی نداره

بچه ها آی بچه ها
قصمون به سر رسید
کلاغه پر زد و به خونش رسید
آدم بی اشتباه
کلشو کرد تو زمین هیچ وقت به جایی نرسید



غافل

Labels:

Thursday, November 27, 2008

فتح باغ



آن کلاغی که پرید
از فراز سرما
و فرو رفت در اندیشه آشفته ابری ولگرد
و صدایش همچون نیزه کوتاهی پهنای افق را پیمود
خبر ما را با خود خواهد برد به شهر
همه می دانند
همه می دانند
که من و تو از آن روزنه سرد عبوس
باغ را دیدیم
و از آن شاخه بازیگر دور از دست
سیب را چیدیم
همه می ترسند
همه می ترسند اما من و تو
به چراغ و آب و اینه پیوستیم
و نترسیدیم
سخن از پیوند سست دو نام
و هم آغوشی در اوراق کهنه یک دفتر نیست
سخن از گیسوی خوشبخت منست
با شقایق های سوخته بوسه تو
و صمیمیت تن هامان در طراری
و درخشیدن عریانیمان
مثل فلس ماهی ها در آب
سخن از زندگی نقره ای آوازیست
که سحرگاهان فواره کوچک می خواند
ما در آن جنگل سبز سیال
شبی از خرگوشان وحشی
و در آن دریای مضطرب خونسرد
از صدف های پر از مروارید
و در آن کوه غریب فاتح
از عقابان جوان پرسیدیم
که چه باید کرد ؟
همه می دانند
همه می دانند
ما به خواب سرد و ساکت سیمرغان ره یافته ایم
ما حقیقت را در باغچه پیدا کردیم
در نگاه شرم آگین گلی گمنام
و بقا را در یک لحظه نا محدود
که دو خورشید به هم خیره شدند
سخن از پچ پچ ترسانی در ظلمت نیست
سخن از روزست و پنجره های باز
و هوای تازه
و اجاقی که در آن اشیا بیهده می سوزند
و زمینی که ز کشتی دیگر بارور است
و تولد و تکامل و غرور
سخن از دستان عاشق ماست
که پلی از پیغام عطر و نور و نسیم
بر فراز شبها ساخته اند
به چمنزار بیا
به چمنزار بزرگ
و صدایم کن از پشت نفس های گل ابریشم
همچنان آهو که جفتش را
پرده ها از بغضی پنهانی سرشارند
و کبوترهای معصوم
از بلندی های برج سپید خود
به زمین می نگرند



فروغ فرخزاد

Labels:

Tuesday, September 30, 2008

تاریخ

پشت دروازه های سنگی شهر
اسبی از جنس چوب خوابیده است
ابلقی خوش نگار و تو خالی
سینه اش پر ز لشگری از قهر
لشکری در دلش همه ایمان
در سرش جهل و تیغ کین در دست

و در این سوی سنگی دیوار
ما اسیران موبدان اثیم(1)
شاهمان کور و کر و کژ کردار
روزمان تیره شاممان بس تار
دستمان بسته پایمان در دام
به تماشای ابلق ایام
مات از خردی شه بد کیش
که چنین بدسگال و خام اندیش
توسن مرگ را به شهر آورد
و دریغ از شکوه این ایوان
که سحرگاه خواهد آمد و درد
اسب ایمان ز خواب خواهد خاست
تیسفون را خراب خواهد کرد

داستان سياه سنگستان
شاه ابله و ابلق ايمان
بی گمان می رود ز خاطرها
آه از فکر کوته انسان

اين پر از پند قصه ی تاريخ
اين حديث قديمى تكرار
بازگوى حكايتى شوم است
آن که تاریخ را نمی داند
آن که تاریخ را نمی خواند
شوربختانه باز محکوم است
آزمونش کند هزاران بار

آدمداد

(1) اثيم به معنى ستمگر لقب يزدگرد سوم بوده است

Labels:

Monday, August 11, 2008

محمود درویش درگذشت

بايستی اين چنين از عرش اعلی فرو مي­افتاديم و دستان به خون خويش آلوده را مي­ديديم، تا دريابيم که بر خلاف باور موهوم، هرگزفرشته نبوده ­ايم؟

و هم بايستی بدين گونه در برابر همگان سراپا برهنه مي­شديم تا حقيقت نهانمان در پرده نماند؟

چه دروغ مي­گفتيم، که خويشتن را از سرشتی ويژه مي­پنداشتيم. خودفريبی، پليدتر از ديگرفريبی ست

مهربانی با آن که نفرت مي­ورزد و قساوت با آن که دوستت دارد ـ پستي متعال و کبر کودکانه

!ای گذشته! هرچند از تو دور می­شويم اما عوض نمی­شويم

ای آينده! از ما مپرس که کيستيم؟

از من چه می­خواهيد؟ ما نيز خود را نمی­شناسيم

ای امروز، قدری تحملمان کن، که جز سايه سنگين رهگذری بيش نيستيم

!هويت يعنی که ارثی بجا گذاری. نه ميراث برداری! کشفی کنی! نه آنکه به ياد آری

يعنی که بشکني آن آينه زشت را، وقتی تصويرموهوم و پر تکبر تو در آن، وسوسه ­ات مي­کند

...ايمان آورد، تشويق شد، قاتل مادر شد، که اين همه شگفتی ها و تازگی ها را به او می­داد

آخر، دختر سربازی که او را مؤاخذه مي­کرد با نشان دادن پستان های خود پرسيده بود آيا مادرش از اين ها دارد؟

اگر شرم از خود و ترس از اين آدم ها نبود به غزه سفر مي­کردم. بي آنکه راه خانه اين ابوسفيان تازه را بدانم يا اين پيغمبر نو ظهور را بشناسم

اگر محمد خاتم ­الانبيا نبود، اين جا هر دار و دسته­ای را پيغمبری و هر صحابه را لشکری بود

!شگفتا خاطره ـ شکست ـ ژوئن در چهلمين سال آن

،اگرچه ديگر کسی نمی­يابيم تا مارا شکست دهد. غم نيست

اين بار ما به دست خود در هم مي­شکنيم تا طعم آن خاطره نزدايد

!هرچه چشمانم رابکاوی، نگاهم را نمی­يابی. فضاحت فاجعه آن را ربوده است

قلبم با من نيست. با هيچ کس نيست. از من بريده است، بی آنکه سنگ شده باشد

اين کيست که بر جنازه قرباني اش هلهله مي­کند؟ با او برادرست. اللـه اکبر...کافر است. خدا را در شمايل او مي­بيند. کوچکتر از موجود انسانی، همزاد و همگن

سرمست زندانبانی موروثی، لبخند پيروزی را از عدسی دوربين می­دزدد، زندانبان

اما برق سعادت را در چشمانش پنهان نمی­تواند کرد

شايد اين سناريوی شتابزده ، از سطح بازيگرانش سنگين تر است

ما فلسطينيان را حاجت هيچ گل نرگسی نيست

با آنکه ريشه مصدری يگانه­اي دارند، تا فرق بين جامع و جامعه، مسجد و دانشگاه را نشناسيم، نيازمان به دولت نيست... تا کار بر اين منوال است

تابلوی بزرگي بر دروازه يک کلوب شبانه: مقدم ستيزه ­جويان فلسطينی را گرامی می­داريم .... ورود آزاد است... شرابمان ... مست نمی­کند

حتی نمي­توانم از حق کارکردن برای خود دم بزنم ... يک واکسي دوره ­گرد در شهرهای تبعيد. مشتريان حق دارند مرا به دزديدن کفش هاشان متهم کنند

اين را يک استاد دانشگاه به من می­گفت

من و بيگانه در برابر عموزاده ­ام. با عموزاده عليه برادرم. من و نيايم عليه خودم. اين نخستين درس کلاس هاي آموزش و پرورش در مملکت دخمه ­های تاريک است

چه کسی حق دارد اول از همه به بهشت درآيد؟

آن که با شليک دشمن کشته شد، يا آن که به تير برادر؟

در ميان فقيهان کسانی می­گويند: گاهی دشمن، زاده ­اي از مادر تست

خشمم از بنياد­گرايان نيست. اين مؤمنان را آداب و رسومي ويژه خويش است. خشم من از اين عرفي­ها و و ياران ملحد آنان است، که جز به دين يکتای مطلق خود ايمان ندارند

کسي از من پرسيد: آيا گرسنه مي­تواند مدافع خانه ­ای باشد که صاحب آن، برای تعطيلات تابستانی در سواحل ريو يا پاريس و ايتاليا...، فرقي نمی­کند کدامش... ، به سر می­برد؟

مي گويم: نمي­تواند

و می­پرسیدم: آيا من + تو برابر با ۲ است؟

می گويم: تو + تو از ۱ کمتريد.

از هويتم، که همچنان درحال تدوين است، شرمنده نيستم. اما

برای برخی از آنچه در "مقدمه ابن خلدون" آمده، احساس شرم مي­کنم

!از اين پس، ديگر خودت نيستی

برگردان حماد شيباني

ژوئن ۲۰۰۷


آدمداد

Labels:

Sunday, July 20, 2008

شيلر: «انسان در حال انديشه به هيچ چيز مطلقى نمى رسد»

اى شادى، اين لحن نه!
بگذار دلپذيرتر و شادتر
بخوانيم!

شادى، اى جرقه ى زيباى خداوند،
دختر بهشتى،
مست از شادى،
وارد حرم مقدس آسمانى تو مى شويم!
جادوى تو باز هم چيزى را به هم مى پيوندد
كه از هم جدا شده بود؛
جايى كه بال هاى نرم تو آرام گيرد،
تمام انسان ها برادر مى شوند؛

وقتى شاهكار به انجام مى رسد
كه براى دوست، دوست بود،
و كسى كه زنى دوست داشتنى را به دست مى آورد،
شادى كند!
بله، كاش روى كره ى زمين،
فقط يك شخص پيدا مى شد كه روح داشت!
و اگر كسى هرگز نتوانست،
پنهانى و گريان از اين محفل خارج شود.

تمام موجودات از سينه ى طبيعت
شادى را مى نوشند؛
تمام خوبى ها، تمام بدى ها
در پى رد سرخ فام آن هستند.
طبيعت به ما بوسه و تاك داد،
و يك دوست را با مرگ آزمايش كرد؛
شهوت به كرم داده شد،
و تولد در محضر خداوند ايستاد!

شاد، مانند حشرات آفتابى آن
در ميان آسمان زيبا
برادران، راه خود را برويد،
شاد، مانند قهرمانى كه براى پيروزى مى رود.

در آغوش گرفته و ميليونى باشيد.
از اين بوسه ى تمام جهان!
برادران! پدرى مهربان
حتماً در بالاى چادر ستارگان زندگى مى كند.
بر زمين مى خوريد، ميليون ها؟
اى دنيا، او را مى شناسى؟
او را در بالاى چادر ستارگان جستجو كنيد!
حتماً در آنجا زندگى مى كند!


شيلر


آدمداد

Labels:

Saturday, October 07, 2006


تنهاترینان


شام می خوردیم
شام آخر بود و ما زندانیان روز تاریکی
گِردمان دیوارهای ارتجاع کور
پشتِ سرمان بختک تاریخ
توی آن دهلیز خالی از حضور نور
پر ز فریاد درفش و تسمه و گل میخ
ما اسیران هزاران ساله ی تکفیر
خسته از تفتیش و از تحدید سیر
شام می خوردیم

سرگذشت سرخ ما زندانیان خونین تر از خاموشیِ خورشیدِ بی جان بود
روبروی من محارب با خدای کینه و کشتار
پیش او پیکارگر با جهل بددینان
آن طرفتر پیرمردی مهر آگاهی به پیشانی
در کنارش مفسد فی الارض اما سخت مردمدار
سوی دیگر خصم آیین دروغ و حقه و تزویر
پیش رویش دشمن شاهنشه بدکار
این یکی در جُبّه ی سبز و سیاه دین
وآن یکی در دلق سرخ خلق
در سر این فکر تاج و افسر کاووس
در دل آن آرزوی مسند و اورنگ
پرچم این چکش و خورشید و داس و شیر
بیرق آن آیتِ الله بر سرنیزه ی نیرنگ
این دگر با چرم آهنگر
وآن دگر با منبر طاووس

جمع ما جمعی پریشان بود
داستان ما حدیث کهنه ی تنهاترینان بود
هریک از ما جامه اش رنگ تعلق داشت
هریک از ما دیگری را خصم می پنداشت
آنچه در این جمع تنها جمع بود
فکر کشتن، فکر قلع و قمع بود

در میان ما ولی مرد جوانی بود بس خاموش
خسته از پیکار یاران این پلید پوچ
در دلش امید، امید هزاران رنگ
آرزویش مردنِ کشتار و مرگ جنگ
شام ما اندیشه ی آزادی از زندان
شام او آزادی اندیشه ی یاران
شام می خوردیم

در میانِ صحنه ی زندان ما جام جمی* جا داشت
واز دلش آوای شومی شرح جانسوز شب بی روز ما می گفت
جام جم می گفت نام هم قطارانی که در خونین سحرگاهان آن روز سیاه
باگناه و بی گناه
در میانِ جوخه های مرگ جایی داشتند
آه کز پژواک این بیداد
خاطرات کودکیهایم پر از درد است
نام اول، نام دوم ، اشک در چشمان خواهر
نام سوم ، نام چارم ، در گلو بغض برادر
نام آخر، نام آخر، مادرم ، بیچاره مادر

نام او در بین دیگر نامها گم گشته بود
چشمهای ما به دنبال جواب یک سوال
بود آیا نام او در بین دیگر نامها؟

از چکاچاک به هم برخوردن مهمیز ظلم و کینه و ظلمت
هشتی دهلیزمان سرشار شد
درب زندان باز شد
نام او بار دگر تکرار شد

دیده هامان سوی او چرخید
از دل جام نگاهش التماس و درد جاری بود
بی صدا فریادی از اعماق چشمانش به ما می گفت :
قاتلان من، به آیین و مرام و مسلک و ایمانتان سوگند
دست بردارید از فکر نجات جمله انسانها
آن بهشتی کز پی اش دنیای ما را صحنه ی پیکار خود کردید
دوزخی پر خوف و وحشت بیش نیست
در میان شهر رویاهای بی پایانتان فرسنگها راه است
راهتان اما
جملگی جز جور و بیداد و جفا بر اهل شهر خویش نیست

نعره ی مهمیز پای ظلم دیگربار در دهلیزمان پیچید
بی صدا فریاد در اعماق شب گم شد
مرد را دیدیم
مرگ را دیدیم
باز اما در خیال کشتن دشمن
دیدگان بستیم

در دل تاریک شب شلیک تیر مرگ
واپسین آواز را درداد
وای بر جمعی که تنهایی میان شاخ و برگ پیکرش جاری است


غافل


* جام جم = تلویزیون

Labels:

Wednesday, August 16, 2006


دخترک


دخترک روی زمین در غلتید
اشک در حلقه چشمش پیچید
دستهایش پر خون شد و ز درد
قصه سخت ترین رنج جهان را نالید

زیر لب زمزمه ای کرد پریش
که از آن دورترین
گوییا شورترین قافیه بود

سوی او رفتم پیش
گفتمش با تردید
«کمکی می خواهید؟»
و جوابی آمد
پر بهت و تشویش
که «سپاس»
که «درود»

دستمالی که به همراهم بود
سوی او بگرفتم
نوری از چشم سیاهش تابید
سرخی رخسارش
رنگ بگرفت کبود

دستهایش لرزید
هدیه ام را بگرفت
و به زخمش مالید

نغمه گنگ سپاس
ریخت از دیدارش
شادی یک لبخند
از نگاهش بارید

و من آن شادترین
که سرانجام کسی
در جهانی که همه تنهایی است
قصه نیکی بی پرسش ما را فهمید

چند گامی چو از او دور شدم
حیرت آلوده بسی دانستم
که چرا زمزمه آن دختر
به دلم شورترین قافیه بود
دخترک دوست نبود
عرب بادیه بود


غافل

Labels:

Tuesday, August 15, 2006


می


گفت ... که حرام است می
آتش سوزنده به کام است می
پرده دری بی خبری غافلی
جرم جلی جهل تمام است می
هر که خورد جایگهش دوزخ است
در دل صد فتنه مقام است می
وان دگر از گوشه میخانه دوش
گفت که نوشید قوام است می
آنکه به اندازه خورد نوش نوش
اجر ز حد وقت صیام است می
واعظ آلوده ما خورد مست
رفت ز اندیشه که دام است می
جهل همان چون خبر از حد نداشت
حد بزد او هر که به جام است می
پرده درید و همه عالم بسوخت
گفت ولی جهل و ظلام است می
شر و بدی کز دل مذهب بخاست
در همه تاریخ غلام است می
ام خباﺌث ز خرد رفتن است
صافی و پاکی همه نام است می
تا نشود بی خبری مست می
می نزند دم که حرام است می


غافل

Labels:

Monday, August 14, 2006


نامردمی


گفت با من آیت اللهی عظیم
ختم گمراهان کج اندیشی رجیم
فعل تو چون فعل آن دیوانه است
کو به اسفل سافلینش خانه است
در اتاقی تنگ و تاریک و سیاه
کز میان هرگز نیابی راه و چاه
چشم بندی دیدگانش بسته است
برقعی بر سر بدون پای و دست
گربه ای را جوید او در آن اتاق
کو نباشد در اتاق از اتفاق
گفتمش یا شیخ رایت راست بود
هرچه گفتی بی کم و بی کاست بود
لیک دانی فعل تو چونان بود
جمله ای بر آنچه گفتی آن بود
فعل تو چون فعل آن دیوانه است
کو به اسفل سافلینش خانه است
در اتاقی تنگ و تاریک و سیاه
کز میان هرگز نیابی راه و چاه
چشم بندی دیدگانش بسته است
برقعی بر سر بدون پای و دست
گربه ای را جوید او در آن اتاق
کو نباشد در اتاق از اتفاق
حالیا فریاد آرد آن فلان
یافتم من گربه را ای غافلان
گربه را جویی و گویی غافلی
نیست اینجا آنکه او را ساﺌلی
هیچکس از راز حق آگه نبد
آنکه شد از عالم خاکی بشد
تو اناالحق را به کرنا کرده ای
چون تامل در میان ناکرده ای
«هرکه را اسرار حق آموختند
مهر کردند و دهانش دوختند»
الغرض لاف اولوالامری زدن
یا ولایت داشتن بر انجمن
بی دلی بی دانشی بی مایگی است
بدسرشتی بدکنشتی سفلگی است
پای ما دنیاییان چوبین بود
ره سپاریم ار چه بی تمکین بود
آن امانت کو به بالا جسته ای
در نهاد خود بجو ای مدعی
در نهاد ما نهاده عقل و قلب
در حقیقت کی توانی کرد قلب
تو به قعر جهل منزل کرده ای
توبه از اندیشه و دل کرده ای
راه عرفان راه بی عاری نی است
وز دروغ و مصلحت خود خالی است
گر به راهی این چنین خواهی شدن
خود شکستن بایدت ای پر سخن
پای کش در راه و پشت سر مبین
عقل و دل را پیشه کن نی فقه و دین
آتش پرهیزگاری برفروز
اعتقادات شریعت را بسوز
ما نه مهجوریم نه اهل صغار
چون تویی بر ما ندارد اختیار
دین تو آنگاه برپا می شود
که انجمن بی سر به آغل می رود
این که گویی زرخریدی بردگی است
خود کنیزی خود غلامی بندگی است
برده داری بد همانا کافری
ای دو صد لعنت به شرع سامری
یک چنین دینی بدین شرح شقی
بدتر است از شرک و کفر و زندقی
من به دین بد نمی گردم دمی
... به از نامردمی


«در ره عشق نشد کس به یقین محرم راز
هرکسی بر حسب فهم گمانی دارد»


غافل

Labels:

Thursday, May 18, 2006


بر این سال صد چارده بر شده ست


« به نام خداوند جان و خرد
کزین برتر اندیشه برنگذرد
خداوند نام و خداوند جای
خداوند روزی ده رهنمای
هزار آفرین باد بر کردگار
کزو بود نیک و بد روزگار
دریغا که از گردش آسمان
پژوهنده مردم شده بدگمان
گنهکارتر در زمانه منم
ازیرا گرفتار آهرمنم
که این خانه از جان و دانش تهیست
نه هنگام فیروزی و فرهیست
دریغ آن سر و تاج و آن تخت و داد
دریغ آن بزرگی و فر و نژاد
بر ایرانیان زار گریان شدیم
ز ساسانیان نیز بریان شدیم »
بر این سال صد چارده بر شده ست
کژی با بزرگی برابر شده ست
فرود آمده دیو و دند (ابله) و دنی
« چه بسیار با کیش آهرمنی
همه تخت و منبر برابر شده ست
همه نام بوبکر و عمر شده ست
تبه گشته آن رنجهای دراز
شده ناسزا شاه گردن فراز
نه تخت و نه دیهیم بینی نه شهر
ز اختر همه کهتران راست بهر
چو روز اندر آید به روز دراز
نشیب دراز است پیش فراز
بپوشند از ایشان گروهی سیاه
ز دیبا نهند از بر سر کلاه
ز پیشی و بیشی ندارند هوش
خورش نان کشکین و پشمینه پوش
نه تخت و نه تاج و نه زرینه کفش
نه گوهر نه افسر نه بر سر درفش
برنجد یکی ، دیگری بر خورد
به داد و به بخشش کسی ننگرد
شب آید یکی چشم رخشان کند
نهفته کسی را خروشان کند
ستاننده روز و شب دیگرست
کمر بر میان و کله بر سرست
ز پیمان بگردند و از راستی
گرامی شده کژی و کاستی
پیاده شده مردم جنگجوی
سوار آنکه لاف آرد و گفتگوی
کشاورز جنگی شده بی هنر
نژاد و بزرگی نیاید به بر
رباید همی این از آن، آن از این
ز نفرین ندانند باز آفرین
نهانی بتر ز آشکارا شده ست
دل شاهشان سنگ خارا شده ست
بداندیش گشته پسر بر پدر
پدر همچنین بر پسر چاره گر
شده بنده بی هنر شهریار
نژاد و بزرگی نیاید به کار
به ایران نمانده کسی را وفا
روان و زبانها شده پر جفا
از ایران و از ترک و از تازیان
نژادی پدید آمده از میان
نه دهقان نه ترک و نه تازی بود
سخنها به کردار بازی بود
همه گنجها زیر دامن نهند
بمیرند و کوشش به دشمن دهند
بود دانشومند و زاهد به نام
بکوشند از این تا که آید به دام
چنان فاش گشته غم و رنج و شور
که رامش به هنگام بهرام گور
نه جشن و نه رامش نه کوشش نه کام
همه چاره و تنبل و ساز دام
پدر با پسر کین سیم آورد
خورش کشک و پوشش گلیم آورد
زیان کسان از پی سود خویش
بجویند و دین اندر آرند پیش
نباشد بهار از زمستان پدید
نیارند هنگام رامش نبید
از این داستان سالیان بگذرد
کسی سوی آزادگان ننگرد
بریزند خون از پی خواسته
شده روزگار مهان کاسته
دل من پر از خون شد و روی زرد
دهان خشک و لبها شده لاژورد
که تا من به گیتی شدم از میان
چنین تیره بد بخت ایرانیان
چنین بی وفا گشت گردان سپهر
دژم گشت و از ما ببرید مهر »
دریغا که بهرم ز چرخ بلند
همیدون دل خون و بخت نژند
در این روزگاران بی فر و رای
به بار آمدم من به ایران سرای
کنام پلنگان ایران زمین
شده شهر دیوان افعی جبین
چو از جان و دانش سخن گفتمی
ز بیداد دیوان برآشفتمی
چو گفتم که دانش ز دین برتر است
ره رستگاری همه در سر است
تو را جان و دانش رهاند درست
ز راه ریا بایدت دست شست
برآشفته شد خواب دیوان دون
تنوره زنان دیدگان پر ز خون
همیدون بگفتند رایش کژ است
دو چشم و دو دستش بباید ببست
به آیین ما بخردی کافری است
خردپروری چرم آهنگری است
بباید ورا پیش ضحاک برد
سرش را به دست خورشگر سپرد
که شاید گزینش کند بهر چاشت
ز افکار باطل به سر هرچه داشت
جزینش نباشد دگر چاره ای
مگر ترک ایران چو آواره ای
چنین بد که من چون هزاران دگر
کشیدم از این دار و در بال و پر
از ایران برفتم به کردار گرد
پر از خون دل و لب پر از باد سرد


غافل

Labels: