میروم
گفت
چرا میروی؟
آن روز که ندا را با گلوله ی سُربین، گلو بریدند
آن روز که ترانه را با خنجر دین، پیکر بدریدند
آن روز که سهراب را با چاقوی کین، پهلو بشکافتند
آن روز که محسن را با گرز گران، دهان بشکستند
آن روز که ستارگان را به قعر مغاک بیانداختند
آن روز که مردان خاک را از دار هلاک بیآویختند
آن روز که زنان پاک را بر آتش شرطه گان بسوختند
آن روز که لبهای آزادگان را با دشنه ی شحنهگان بدوختند
آن روز که اهل یقین را به اعترافات دروغین بفریفتند
آن روز که از فریاد انجمن، به دامن اهرمن بگریختند
آن روز که ایرانی را بکوفتند
آن روز که ایران را بفروختند
آن روز…
آن روز رأفت شان اسلامی بود و نرمش شان همامی
آن روز شفقت شان صدامی بود و بخشش شان امامی
فردا که قاطعیت علوی اختیار کنند و شریعت صفوی برقرار
فردا که حَجّاج را صوبه دار کنند و دجّال را پردهدار
به کجا میروی؟
چرا میروی؟
گفتم
میروم
میروم تا راه خس و خاشاک بپویم
که بلندای رادمردیشان اوج افلاک است
میروم تا به گذشتگان بگویم
که صفیر سکوتِ خس و خاشاک برندهتر از شمشیر ضحّاک است
میروم تا استعمارزدگان را بجویم و بیدار کنم
که آزادی، دستیافتنیست
و حق، گرفتنی
میروم تا بر زهدفروشان بخروشم
که کوس رسواییشان کوفتنیست
و نظام منحوسشان رفتنی
میروم تا به آیندگان فخر بفروشم
که شرح شهامت ما شنیدنیست
و قصه ی شهادتمان گفتنی
میروم
و چه سربلند میروم
آدمداد، ۲۵ شهریور ۱۳۸۸
